الشيخ رسول جعفريان

525

صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى )

هم‌زمان با دفاع از شرع و روش‌هاى عرفانى و اخلاقى ، شروع به انتقاد از صوفيهء بازارى كردند . چنين اقدامى ، مىتوانست نوعى مقابله با انتقادهاى شديدترى باشد كه عالمان ضد صوفى با بهانه قرار دادن كارهاى صوفيان بازارى ، بر اين قشر وارد مىكردند . اين قبيل انتقادها ، از قديم ميان مشايخ صوفيه رايج بوده ، هر بار كه ميان صوفيان حركت جديدى آغاز مىشد ، باب انتقاد نسبت به ساير صوفيان و رفتار آنان گشوده مىشد . براى مثال مىتوان از اين شعر مولانا ياد كرد كه مىگويد : صوفيئى گشته به نزد اين لئام * الخياطة و اللواطه و السلام حرف درويشان بسى آموختند * منبر و محفل به دو افروختند در اين دوره ، شمارى از عالمان كه به مسائل عرفانى علاقه‌مند بودند ، شروع به انتقاد از صوفيان كردند . اين خط تا آخر صفوى ادامه داشته و كار به جايى مىرسد كه رهبران برخى از سلسله‌هاى صوفى ، براى اين كه از قافلهء انتقاد عقب نمانده ، خود را عارف معرفى كنند نه صوفى بازارى ، شروع به انتقاد از رفتارهاى اجتماعى صوفيان مىكنند . در اين انتقادها ، خانقاه شيخ صفى يك استثنا به شمار آمده و حتى ضد صوفىترين عالمان ، به نوعى بر خود لازم مىديدند تا از شيخ صفى الدين اردبيلى كه جد شاهان صفوى بود ، دفاع كنند . اما از اين كه بگذريم ، انتقادهاى فراوانى در آثار عالمان عارف اين دوره ديده مىشود . براى نمونه بايد به شيخ بهايى ( م 1030 ) اشاره كرد . مثنوى نان و حلواى شيخ بهايى نشانگر اعتقاد وى به انديشه‌هاى عرفانى است . علم رسمى سر به سر قيل است و قال * نه از او كيفيتى حاصل نه حال علم نبود غير علم عاشقى * ما بقى تلبيس ابليس شقى ايها القوم الذى فى المدرسة * كلّ ما حصّلتموه وسوسة اما همين شيخ بازىهاى صوفيانه و جبّه‌پوشىهاى فريبكارانه را نيز مورد انتقاد قرار مىدهد و در همان مثنوى مىگويد : اين مقام فقر خورشيد اقتباس * كى شود حاصل كسى را در لباس زين ردا و جبّه‌ات اى كج‌نهاد * اين دو بيت مثنوى آمد به ياد ظاهرت چون گور كافر پرحلل * وز درون ، قهر خدا عزّ و جل از برون ، طعنه زنى بر بايزيد * وز درونت ننگ مىدارد يزيد « 1 » شيخ هم‌زمان با اعتقاد عميقش به عرفان و روش‌هاى كشف و شهود و علاقهء شديدش به مفهوم زهد ، با تأليف جامع عباسى و داشتن منصب شيخ الاسلامى در اصفهان ، آن هم براى

--> ( 1 ) . نفيسى ، سعيد ، كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى ، ص 171